فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
فونت زيبا ساز
چطور...........؟
کلبه تنهایی
(خلوتگاه من)
شنبه 12 فروردين 1391برچسب:, :: :: نويسنده : حسین علیزاده (خاموش)

 

چطور از یاد برم آن شب دل انگیز را

آن چشمان جادویی ی نرگس را

تو بودی در برم و غرق سرور بودم

در کنار تو سراپا غرور بودم

وقتی تو ماه زیبا را با خود داشتم

گویا تمام دنیا را با خود داشتم

هر دو با هم افسانه می گفتیم

قصه های عاشقانه می گفتیم

تو رفتی و من خاموش شدم

با درد و غمهای همیشگی هماغوش شدم

 

سه شنبه 8 فروردين 1391برچسب:, :: :: نويسنده : حسین علیزاده (خاموش)


آن که بی علم و بی هنر بود

از معنی زندگی بی خبر بود

زندگی هر لحظه اش امتحان است

هر طور بی اندیشیی زندگی همان است

مقابله کن با مشکلات زندگی

نه هراس از داد و بی داد زندگی

گر نه بینی سختی و سستی

هرگز نه یابی راه درستی

در زندگی دلیر و آزاده باش

در برابر مشکلات،مثل کوه ایستاده باش

گر خواهی زندگی را معنی کنی

باید پیشه، راه علم و تقوا کنی

پنج شنبه 3 فروردين 1391برچسب:, :: :: نويسنده : حسین علیزاده (خاموش)

مشو مغرور حسن زیبای خویش

مرنجان دلی را با حرف های خویش

مکن بر ما ستم که دنیا دو روز است

فکری بکن به حال عقبی ی خویش

گر امروز منم درویش نبین امروز را

کمی بی اندیش برای فردای خویش

چی میشود که بیایی یکبار در کنار من

تا بگویم برایت زین دل پر سودای خویش

ای کاش ندیده بودم به چهره افسونگر تو

اما چه کنم با چشمان بی پروای خویش

بسیار کوشیدم تا برهانم خویش را از دام تو

مگر فهمانده نمیتوانم این دل شیدای خویش

مرا به چه روز سیا گرفتار کرده ی

که نا امیدم از امروز و فردای خویش

چهار شنبه 2 فروردين 1391برچسب:, :: :: نويسنده : حسین علیزاده (خاموش)

 

افسوس ای دل که گرفتار هر بیوفا شدی

بحر هر بی وفا مست و بی پروا شدی

شب و روز سوختی در فراق ایشان

آخر هم بیچاره و تک و تنها شدی

ازین یک عمر شیدایی ات چه حاصل؟

جز اینکه غرق در وادی غمها شدی

فریب هر افسونگر را خوردی

ز دست هر افسونگر رسوا شدی

شبها سوختی و به امید فردا نشستی

فردا هم فرا رسید و نا امید از فردا شدی

مرا غمی نبود ای دل، تو افگندیم در وادی غم

بگو ای دل آخر چرا دشمن ما شدی؟

صد بار گفتمت بگذر ز خوب رویان زمانه

از من نشنیدی و رسوای دنیا و عقبی شدی

دو شنبه 29 اسفند 1390برچسب:, :: :: نويسنده : حسین علیزاده (خاموش)

 

جان من بستان ای نازنین اما بی وفایی مجوی

زین قدر جور و جفا حذر کن و خود خواهی مجوی

گرچه منم در ویش و فاقد شهرت و ثروت

عشق ما را بپزیر و مال دنیایی مجوی

رسام چهره ی همه آن خالق یکتاست

مشو مغرور حسن خویش و خود ستایی مجوی

عهد و پیمان که با من بستی به آن وفا کن

دنبال هرکه مرو و یار هر جایی مجوی

در فراقت اشعار می نویسم گر ناقص بود

مرا ببخش و از من اشعر (بهایی) مجوی

 

یک شنبه 28 اسفند 1390برچسب:, :: :: نويسنده : حسین علیزاده (خاموش)


 سلام  به تو ای میــــــــــــهن ویران

سلام به تو ای خواهر و برادر افغان

سلام به تو که هنوزهم ز تو بوی، بوی باروت است

سلام به تو که دلت گرفته،چهره ات خاک آلوت است

میدانم ای هم وطن که تو آواره شدی

به خاک و خون غلطیدی، یاکه زولانه شدی

آن همه ظلم و ستم گر از جهالت بود گذشت

گر از بیگانه گان دخالت بود گذشت

ایام جنگ گذشته، ایام امید و آرزو رسیده

ایام صلح، تفاهم و گفتگو رسیده

وقت آن رسییده تا به فکر آبادی وطن شویم

باهم برادر و یک جان و یک تن شویم

دست به دست هم داده وطن را آباد کیم

این ملت ستم دیده را ز غم آزاد کنیم

شنبه 27 اسفند 1390برچسب:, :: :: نويسنده : حسین علیزاده (خاموش)


گر قدم گذاری به غربت سرای من

گر نگاهی افگنی به رنگ پریده سیمای من

گر لب خندی زنی بحر نوازش قلب شکسته ام

آباد کرده یی به خدا فردای من

از من دلگیر و آزرده خاطر نباش

گر نموده ام خطا، بگذر از خطای من

گر بیایی با تو فردایی خواهم داشت

بی تو خواهد نشست مادر، در عزای من

درین غربت سرا دیریست منتظر تو مانده ام

بیا نقطه پایان بگذار به انتظار بی پایان من

جمعه 26 اسفند 1390برچسب:, :: :: نويسنده : حسین علیزاده (خاموش)

 

درین زمانه مردم روی غرض محبت میکنند

با احساسات پاک هرکس خیانت میکنند

درین زمانه محبت یک ابزار شده

دیگر محبت واقعی بی اعتبار شده

درین زمانه هوس جای محبت را گرفته

دو رویی، فریب و نیرنگ جای رفاقت را گرفته

درین زمانه بی خردی جای خرد را گرفته

بی حجابی و بی سیرتی جای زینت را گرفته

عشق و عشقی کار هرکس و ناکس شده

محبت واقعی آلوده با هوس شده

گرچه همه ادای لیلی و مجنون میکنند

اما بعد از مدتی با یکدیگر چند و چون میکنند

با هزار حیله، فریب و نیرنگ

به شیشه ی قلب یکدیگر می زنند با سنگ

دیگر در این جا خبری از محبت بی آلایش نیست

خبری جز نیرنگ، فریب و سازش نیست

 

چهار شنبه 24 اسفند 1390برچسب:, :: :: نويسنده : حسین علیزاده (خاموش)

 

امشب در انتظار یار نشسته ام

لحظه ی قرار ندارم و بی قرار نشسته ام

به عقربه های ساعت خیره شده ام

در انتظار آمدن دلدار نشسته ام

منتظرم تا دروازه را تک تک کند

صدای پای یار تب تب کند

نمیدانم چطور استقبالش کنم

سر به قدم هایش نهاده مهمانش کنم

شب را تا سحر درد دل کنم

سرو جانم را به قربانش کنم

ای فلک امشب را به من مهلت بده

تا چند بوسه از دور لبانش کنم


دو شنبه 22 اسفند 1390برچسب:, :: :: نويسنده : حسین علیزاده (خاموش)

 

کسی برای لقمه نانی د ستش را دراز میکند

کسی در بانک ها، پول پس انداز میکند

کسی در عیش و نوش زندگی، می رقصد و می  نوشد

کسی در دل شب با خدایش راز و نیاز میکند

کسی در جیبش دالر و زیر پایش فرونر است

کسی در کوچه و پس کوچها، آواره و در بدر است

کسی موتر شیشه دودی سوار می شود

کسی پاه برهنه است و پایش افگار می شود

کسی محفل مجلل گرفته، وکیل و وزیر دعوت میکند

کسی در کلبه فقیرانه خود با لقمه نانی قناعت میکند

اما از همسایه تهی دستش خبر ندارد

به فقر و بیچارگی اش نطر ندارد

آری!"خاموش" به این میگوید یک بام و دو هوا

تا بکی اینگونه میباشد در کشور ما؟


شنبه 20 اسفند 1390برچسب:, :: :: نويسنده : حسین علیزاده (خاموش)

خیال کردم که تو با وفایی

با درد و غم عشق آشنایی

پنداشتم که تو بر خلاف دیگران

مظهر عشق و صفایی

دل غم دیده را دادم به دستت

خیال کردم مؤنس دل مایی

 آیا یادت است که به من میگفتی؟

جز تو ندارم سرو و سودایی

صد افسوس که خیال خام کردم

ندانستم که تو هم مطلب آشنایی

جمعه 19 اسفند 1390برچسب:, :: :: نويسنده : حسین علیزاده (خاموش)

دیگر شور و حال ندارد دل بشکسته من

 توان قیل و قال ندارد حنجره خسته من

آه های! چه می خواهی از من ای سرنوشت؟

ببین به آرزوهای نا تمام و به خاک نشسته من

چرا با من این گونه نا مهربانی ای سرنوشت؟

به یغما بردی همه دار و دسته من

دیگر درمن از باغ و بهار خبری نیست

در فصل بهار خشکیده نهال نو رسته من

من صیلی روزگار فراوان خورده ام

مزن تبر، به دست و پای بسته من

چهار شنبه 17 اسفند 1390برچسب:, :: :: نويسنده : حسین علیزاده (خاموش)

دلم را ربودی به چشمان سیا خویش

آنقدر محو تو گشتم که ندارم سودای خویش

چطور شد که صید کردی دلم را؟

همیشه می پرسم از دل بی پروای خویش

ای صیاد دل من تو چقدر زرنگی

که به تو سپردم دل و دین و دنیای خویش

امروز با تو بودنم برایم یک عالم است

من ندارم پروای فردای خویش

یک لحظه بودنت با من فرصتیست

تا حکایت کنم برایت از غمهای خویش

سه شنبه 16 اسفند 1390برچسب:, :: :: نويسنده : حسین علیزاده (خاموش)

 

ندانستم بی وفایی فقط مانده غمهایت یادگار با من

آرزویم تو بودی اما نشدی دلدار با من

قلبم برایت می تپید و چشمانم در جستجوی تو بود

قلبم را شکستی و مانده این چشمان اشکبار با من

گر ایامی مست و مخمور بودم از عشق تو

امروز در آغوش رقیبانی و مانده این دل افگار بامن

من از تو چنین انتظاری نداشتم ای بی مروت

تو بی وفا بودی یا که تقدیر نشد ساز گار با من

تو مؤنس اغیار من شدی و ترک من کردی

مؤنس شده ناله و ترانه و گیتار با من

دو شنبه 15 اسفند 1390برچسب:, :: :: نويسنده : حسین علیزاده (خاموش)


چطور از یاد برم آن شب دل انگیز را

آن چشمان جادویی ی نرگس را

تو بودی در برم و غرق سرور بودم

در کنار تو سراپا غرور بودم

وقتی تو ماه زیبا را با خود داشتم

گویا تمام دنیا را با خود داشتم

هر دو با هم افسانه می گفتیم

قصه های عاشقانه می گفتیم

تو رفتی و من خاموش شدم

با درد و غمهای همیشگی هماغوش شدم

 

یک شنبه 14 اسفند 1390برچسب:, :: :: نويسنده : حسین علیزاده (خاموش)

افسوس ای دل که گرفتار هر بیوفا شدی

بحر هر بی وفا مست و بی پروا شدی

شب و روز سوختی در فراق این و آن

آخر هم بیچاره و تک و تنها شدی

ازین یک عمر شیدایی ات چه حاصل؟

جز اینکه غرق در وادی غمها شدی

فریب هر افسونگر را خوردی

ز دست هر افسونگر رسوا شدی

شبها سوختی و به امید فردا نشستی

فردا هم فرا رسید و نا امید از فردا شدی

مرا غمی نبود ای دل، تو افگندیم در وادی غم

بگو ای دل آخر چرا دشمن ما شدی؟

صد بار گفتمت بگذر ز خوب رویان زمانه

از من نشنیدی و رسوای دنیا و عقبی شدی


سه شنبه 9 اسفند 1390برچسب:, :: :: نويسنده : حسین علیزاده (خاموش)

عمری آرزوی با من بودن را کردی

آرزوی  همدردی و سخن گفتن را کردی

وقتیکه به  آرزویت رسیدی ای نازنین

چرا یکباره  فکر پیمان شکستن را کردی

 

دو شنبه 8 اسفند 1390برچسب:, :: :: نويسنده : حسین علیزاده (خاموش)

 

مپرس از خاموشی ام ,من به سکوت محکوم شدم

محکوم به سکوت, از دست همین مردم شدم

تا لب به سخن گشودم, از گلویم گرفتند

به خود پچیدم و در میان غمهایم گم شدم

اینجا هنوز سخن گفتن از عشق گناه بزرگیست

من بار بار از سخن گفتن درین باره محروم شدم

بار بار خواستم فریاد زنم درد یک عاشق را

اما بار بار وادار به لبخند و تبسم شدم

خدایا! چه کنم با این قوم کهنه اندیش؟

از دست این قوم, محروم از باده و خم شدم

یک شنبه 7 اسفند 1390برچسب:, :: :: نويسنده : حسین علیزاده (خاموش)

 

مرا از بی کسی  و تنهایی باکی نیست

مرا از رسوا شدن و شیدایی باکی نیست

گر در دنیای عاشقان اسیر غمهایم چه باک

مرا از تعنه و سخنهای هرجایی باکی نیست

شنبه 6 اسفند 1390برچسب:, :: :: نويسنده : حسین علیزاده (خاموش)

چی شد که یاد ما کردی؟

فکری به این مسافر تنها کردی

بعد از عمری دوری و تغافل

عجب لطفی کردی، صفا کردی

 

جمعه 5 اسفند 1390برچسب:, :: :: نويسنده : حسین علیزاده (خاموش)

 

رفتی  و به عقبت نگاه نه کردی

رفتی و حال زار ما را تماشاه نه کردی

وقت رفتنت چه آسان گفتی خدا حافظ

تنهای مان گذاشتی و فکری به حال ما نکردی

چهار شنبه 3 اسفند 1390برچسب:, :: :: نويسنده : حسین علیزاده (خاموش)

 مپرس ای دوست، زخمهای من کهنه و کاری اند

در گوشه تنهایی بی محابا اشکهای من جاری اند

مپرس از تنهایی ام با همه طرح دوستی ریختم

اما از بخت ســــــــیا گونم همه از من فراری اند

سه شنبه 2 اسفند 1390برچسب:, :: :: نويسنده : حسین علیزاده (خاموش)

 

پنداشتم نگاهای تو حامل پیامی بود

لب خند تو نشانه ی کلامی بود

نگاها و لب خند تو یک طرف

پنداشتم اشارات ابروی تو سلامی بود

 

دو شنبه 1 اسفند 1390برچسب:, :: :: نويسنده : حسین علیزاده (خاموش)

 

عزم سفر داری بیهوده خوشم مکن

درد این عشق آتشین را یکباره بر دوشم مکن

تو بمن وعده برگشت را میدهی اما بی باورم

میروی اما در فراقت سیا پوشم مکن

من از عشق تو در جوش و خروشم

مرا نا امید زین جوش و خروشم مکن

زندگی مرا محال است در فراق تو

میروی ای بی وفا اما فراموشم مکن

درد این جدایی را چگونه باور کنم

ترا بحر خدا  یکباره خاموشم مکن

 

یک شنبه 30 بهمن 1390برچسب:, :: :: نويسنده : حسین علیزاده (خاموش)

 

تا ب کی  نگا هایت پایین، یکبار بالا نگاه کن

لحــــــــــــــظه ی  نگاه، به حال زار ما کن

ترا خدا  مباش دنباله رو بی وفا یان زمانه

گر نداری  هوای ما، کمی ترس از خدا کن

شنبه 29 بهمن 1390برچسب:, :: :: نويسنده : حسین علیزاده (خاموش)

شنبه 29 بهمن 1390برچسب:, :: :: نويسنده : حسین علیزاده (خاموش)

به دام تلخ زندگی چـــــــــنان افتاده ام

با دل پر غصه و چشم گریان افتاده ام

همه جاه در نظرم تنگ و تار جلوه میکند

گویا که من در کنج زندان افتاده ام

بسیار می کوشم تا برهم زین قید

اما چه کنم که نا توان افتاده ام

تا لب به شکوه گشودم گفتند خاموش باش

صدایم در گلو خفه شد و از زبان افتاده ام

گر زمانی سر زبان عام و خاص بودم چه سود؟

حا لا که زان قلعه شهرت به پایان افتاده ام

مرا چنین حسرت و آه نبود اما نمیدانم

تقدیرم چنین بود یا که ز جور زمان افتاده ام

جمعه 28 بهمن 1390برچسب:, :: :: نويسنده : حسین علیزاده (خاموش)


 به تار تاری  زلف سیای تو اسیرم

دیگر ز همه کس و همه چیز دلگیرم

هدیه کن یک بوسه داغ, درین هوای سرد

دیگر ارمانی نـــــــــــدارم اگر بمیرم

پنج شنبه 27 بهمن 1390برچسب:, :: :: نويسنده : حسین علیزاده (خاموش)

 

باز قلم گرفتم و نوشتم اما برای تو

دیریست که نشنیده ام صدای تو

نه زنگی, نه پیامی و نه کلامی

به خدا سوختم از جور و جفای تو


چهار شنبه 26 بهمن 1390برچسب:, :: :: نويسنده : حسین علیزاده (خاموش)

مشو مغرور حسن زیبای خویش

مرنجان دلی را با حرف های خویش

مکن بر ما ستم که دنیا دو روز است

فکری بکن به حال عقبی ی خویش

گر امروز منم درویش نبین امروز را

کمی بی اندیش به فردای خویش

چی میشود گر بیایی یکبار در کنار من

تا بگویم برایت زین دل پر سودای خویش

ای کاش ندیده بودم به چهره افسونگر تو

اما چه کنم با چشمان بی پروای خویش

بسیار کوشیدم تا برهانم خویش را از دام تو

مگر فهمانده نمیتوانم این دل شیدای خویش

مرا به چه روز سیا گرفتار کرده ی

که نا امیدم از امروز و فردای خویش

دو شنبه 24 بهمن 1390برچسب:, :: :: نويسنده : حسین علیزاده (خاموش)


 

من از میان اندوه بیکران بر خاسته ام

 

 

 

از میان امواج طوفان بر خاسته ام

 

 

 

مرا با شور و نشاط روزگار کاری نیست

 

 

 

من بحر درد و اندوه دوران بر خاسته ام

 

 

 

من طعم سرور نه چشیده و نخواهم چشید

 

 

 

من از میان غم دیده گان بر خاسته ام

 

 

 

به هر که وفا کردم به من جفا کردند

 

 

 

من ز عمق جور زمان بر خاسته ام

 

 

 

جفاه دیده ام از خویش و بیگانه

 

 

 

برای دیدن جفاه ز دست نامردان بر خاسته ام

 

 

 

شاید درد و غم بوده در تقدیر من

 

 

یا که از برای نقد جان بر خاسته ام


شنبه 22 بهمن 1390برچسب:, :: :: نويسنده : حسین علیزاده (خاموش)

 

با آمدنت فضای کلبه ام عطرآگین شده

این دل به زندگی دوباره خوشبین شده

دیگر خبری از غم و غصه ی نیست

هرلحظه ی زندگی, با تو شیرین شده

شنبه 22 بهمن 1390برچسب:, :: :: نويسنده : حسین علیزاده (خاموش)

خطا کرده ام گر بار دیگر به تو نگاه بکنم

یا بیش ازین ز تو چیزی تمنا بکنم

تمنای یک لحظه بودنت در کنارم را

از تو یار ستمگر و بی وفا بکنم

بریده باد پای من گر قدم گذارم سوی تو

و گرنه این پاها را باید ز تن جدا بکنم

 صد افسوس گر بر زبان آورم نام ترا

صد حیف گر بعد ازین هوس بی جا بکنم

عمری محوی خیالات تو بودم چه سود؟

بعد ازین خاطرات ترا باید  رها بکنم

جمعه 21 بهمن 1390برچسب:, :: :: نويسنده : حسین علیزاده (خاموش)

درین روزها کسی یادم نمیکند

پرسان خاطری ناشادم نمیکند

گمانم همه مرا از یاد برده اند

کسی گوش به داد و بیدادم نمیکند

 

پنج شنبه 20 بهمن 1390برچسب:, :: :: نويسنده : حسین علیزاده (خاموش)

ساعت 4 عصر بود و من مثل هر روز با بایسکلم به طرف کورس روان بودم چون درین ساعت دخترها از مکتب رخصت میشدند و سرک از ازدحام دخترها بود، جایی گیر ماندم و هرچه کوشش کردم اما بریگ بایسکلم کار نکرد و با دختری تصادم کردم گرچه تصادم بسیار سطحی بود و من بلا فاصله از او معزرت خواستم اما او با من با بسیار عصبانیت برخورد کرد و بی اندازه سرو صدارا را انداخت قسمیکه همه جمع شدند و همه مرا مورد سر زنش قرار دادند و همه مرا ملامت کردند اما من از اول تا به آخر فقط خاموش بودم بلاخره یکی از شاگردانم که دختر بود از راه رسید و با دخترک صحبت کرد و او را فهماند و من آن جاه را ترک کردم، فردای آنروز مثل همیشه به طرف کورس روان بودم که از پشت سرم صدای را شنیدم" استاد استاد، ایستاده شو من با شما کار دارم" با بایسکلم توقف کردم و پشت سرم را دیدم, با کمال تعجب دیدم دختری دیروز است کسی را که با بایسکل زده بودم، او نزدیک من امد و گفت" ببخشید من بابت برخورد دیروزم بسیار متآسفم و واقعآ از شما معزرت می خواهم لطفآ مرا ببخشید من شما را غلط درک کرده بودم و.....اما شاگرد تان مرا فهماند

من با کمال آرامی برایش گفتم مشکلی نیست فراموشش کن و از او دور شدم

نمیدانم یک هفته از آن حادثه گذشته بود ویا..... طبق معمول به طرف کورس روان بودم اما این بار یک دوستم هم با من بود که بازهم آن دختر سر راهم سبز شده و به من گفت می خواهم با شما صحبت کنم، من لبخندی زدم و گفتم ببخشید من کدام دلچسپی ی به صحبت کسی ندارم و حرکت کردم

باز صدا کرد: خواهش میکنم لطفآ ایستاد شو حرف بسیار ضروری است باید برایت بگویم، ایستاد شدم و گفتم بگو از من چی می خواهی؟ گفت لطفآ میشه جایی خلوت تری برویم و باهم صحبت کنیم من قبول کردم و به طرف دوستم اشاره کردم که منتظر من باشد و خودم با آن دختر به راه افتادیم.

هردوی مان جای خلوت تری رفتیم، دخترک یک لبخندی زد و بعد رو به طرف من کرده گفت: من عاشق شخصیت شما شده ام آن روز یک عالم بد و رد به شما گفتم اما شما فقط خاموش بودید و هر باریکه در باره خاموشی شما فکر میکنم بیشتر از پیش مجذوب شما میشوم و به این نتیجه رسیدم که در پشت خاموشی شما یک عالم گفتنی ها موجود است و...... در میان حرفهایش پریدم، هه هه هه، و در حالیکه لبخند تلخی روی لبانم بود به چشمانش خیره شده و برایش گفتم: ببین حرفهای مرا به دقت بشنو و ادامه دادم، نام شما چیست؟ نام من نرگس است، ببین نرگس اول خو دنبال این حرف ها نگشت اگر هم گشتی دنبال من نگشت لا اقل دنبال کسی بگشت که ثروت داشته باشد، شهرت داشته باشد، زندگی، اپارتمان، موتر ویا لا اقل یک قد و اندام مناسب داشته باشد.

من که هیچ چیزی ندارم حتی یک قد واندام خوب هم ندارم از من هیچ چیزی ساخته نیست و در وجود من هم چیزی نیست که به آن امیدوار باشی، در وجود من فقط یک چیزی بنام صداقت وجود دارد که درین زمانه صداقت اصلآ خوب نیست که هیچ حتی بلای جان هم است، کسیکه صداقت دارد آن بدبخت یا وظیفه خود را به خاطر صادق بودنش از دست میدهد یا اینکه تحقیر میشود ویا....... حتی زندگی اش را از دست میدهد، نرگس به نظرم دختری خوبی به نظر میرسی، متوجه باشی که کسی از خوبی تو سوه استفاده نکند و خدای ناخواسته فریبت ندهد از من گفتن بود حالا خودت بهتر میدانی اما بار دیگر مزاهم من نشوی وگر نه....... این را گفتم و از او دور شدم و نزد دوستم آمده و گفتم حرکت کن، دوستم از من جریان را پرسید و من هم همه چیز را برایش راست گفتم، دوستم با تمسخر گفت، اگر من جای تو بودم جانم را فدایش میکردم و قه قه قه با صدای بلند خندید، با عصبانیت برایش گفتم، آرام میباشی یا نه؟ دوستم گفت ببخشید شوخی کردم و بعد خاموش شد، چند لحظه ی سکوت بین من و دوستم حاکم فرما شد یکبار دوستم که اسمش اصغر بود گفت، حسین ببین ببین او بیچاره هنوزهم ترا دارد تماشاه میکند، پشت خود را نگاه کردم دیدم که براستی او با چشمان خود نظاره گر ماست، دوستم ازمن پرسید:چی فکر میکنی بنظرت همین حالا او دختر راجع به تو چی فکر میکند؟ گفتم شاید با خود بگوید عجب دیوانه ی را

گیر آمدم و شاید هم......... خوب هرچه فکر کند اما حق با اوست و هرکسیکه جای او باشد شاید مرا دیوانه خطاب کند در زمانه ی که پسرها سر درد دنبال دخترها میگردند ودخترها هم با صد نیرنگ پسرها را می رقصانند و اما من هستم که از دخترها فرار میکنم وبا خود قه قه خندیدم، یک بار متوجه ساعت شدم که 6:00 بجه است در حالیکه من باید 4:30 سر صنف می بودم و آنروز نتوانستم سر صنف بروم. ازین موضوع تقریبآ یک ماه گذشت و فکر میکردم همه چیز به پایان رسیده

اما یک روز درحالیکه مصروف کار بودم برایم زنگ آمد و کسی از پشت گوشی برایم گفت: نرگس بسیار سخت مریض است و می خواهد ترا ببیند، من که این حرفها باورم نمی شد برایش گفتم ببخشید اشتباه گرفتی و گوشی را قطع کردم چندین بار زنگ آمد و من قطع کردم، فردای آنروز به طرف کورس روان بودم شاگردم که مرا از سرو صدای نرگس نجات داده بود سر راهم سبز شد." ببخشید استاد به شما کار ضروری دارم، گفتم بفرمایید حمیده جان چی گپ است؟

حمیده گفت، استاد! نرگس سخت مریض است آن هم به خاطر تو و می خواهد ترا ببیند، من پرسیدم: مگرشما اورا میشناسید؟ حمیده جواب داد بلی استاد, او بهترین خواهر خوانده ام هست.من برایش گفتم: ببین حمیده جان نرگس دیوانه شده مرا چی به نرگس؟ حمیده گفت ترا خدا استاد زندگی یک انسان در خطر است و تو میگویی مرا چی؟

استاد خواهش میکنم قسمی که شما فکر میکنید نرگس آن قسم بد خلق نیست  و یک دختر بسیار خوب است،من که هنوزهم باورم نمی شد به حمیده گفتم" ببین حمیده سر من دیر میشه من باید بروم خدا حافظ، حمیده باز گفت خواهش میکنم استاد نرگس ممیرد و مقصیر ..... اما من بدون این که دیگر چیزی بشنوم از حمیده دور شدم.

فردای آنروز بازهم برایم زنگ آمد اینبار کسی گفت من مادر نرگس هستم و نرگس سخت مریض است و می خواهد ترا ببیند

من  که  سر دو راه مانده بودم بلاخره گپ آن خانم را قبول کرده و آدرس خانه شان را گرفتم و خانه شان رفتم با احتیاط تمام وارد خانه شان شدم و خانمی خود را مادر نرگس معرفی کرد و مرا به اطاق دیگری رهنمایی کرد وقتیکه وارد اطاق شدم دیدم براستی نرگس چشمانش بسته است و خواب است، مادرش آهسته دست پر از مهر خود را به پیشانی اش برد و آهسته در گوشش گفت" ببین دخترم کی آمده؟ اما نرگس چشمانش را باز نکرد، مادرش بار دوم در گوشش گفت، اما  بازهم نرگس از خواب بیدار نشد مادرش بار سوم با صدای بلند در گوشش گفت" دخترم ببین کی آمده؟ نرگس چشمانش را باز کرد همین که مرا دید از جای خود بلند شد و قطره های اشکش روی گونه های سرخش جاری شد، درحالیکه اشک در چشمان من هم حلقه زده بود از جایم بلند شدم و گفتم نرگس جان راحت باش بنشین سری جایت دیگر نگران نباش اگر مرا دوست داری پس متوجه صحت خود باش تا زود خوب شوی، با لبخند ملایمی حرفهای مرا قبول کرد و سری جای خود نشست، من تقریبآ یک ساعت خانه نرگس شان بودم و بعد خانه رفتم، نه تنها که نرگس یک دختری عالی بود بلکه یک مادر بسیار مهربان و خوب هم داشت و مادرش همیشه میگفت پسرم هیچ فکر نکن من با پدر نرگس و برادرانش هم صحبت میکنم، از دوستی ما فقط حمیده می فهمید و مادر نرگس وبس، اصلآ باورم نمی شد که دختری مثل نرگس مرا دوست داشته باشد منی که از مادیات هیچ چیزی نداشتم درحالیکه اکثریت مطلق مردم به ثروت و شهرت می اندیشیدند

منی که همیشه فکر میکردم هرچه قدر خوب باشم اما بازهم غریب هستم و کسی حاضر نیست با یک شخص غریب دوستی کند آن هم به این اندازه، نرگس مرا واقعآ دوست داشت و این را وقتی فهمیدم و درک کردم که در نامه خود یک جمله بسیار زیبا نوشته بود"اگر تمام دنیا از من باشد و باعث شود که دلی را آزرده بسازم از خدا می خواهم دنیایم را از من بگیرد، اما اگر غریب ترین انسان ها باشم وباعث شود که دلی را بدست آورم از خدا می خواهم که غریبی ی مرا جاویدانه سازد" این جمله ی نرگس هرگز فراموشم نمیشود

اما صد افسوس که گیتی نامرد خوشی مرا تحمل نتوانست و نگذاشت که از دوماه بیشتر با نرگس ویا بهتر بگویم با پری رویا هایم باشم، بلی چند روز میشد که از نرگس خبری نبود، نه تماسی و نه پیامی و من هم از روی نزاکت به خانه شان نرفتم

هرباری که تماس میگرفتم شبکه میگفت گوشی مورد نظر خاموش میباشد، بلاخره مجبور شدم به خانه شان بروم، دروازه شان را تک تک زدم یک خانم نا آشنا در را باز کرد و پرسید، کی را کار داشتی؟ گفتم ببخشید مادر جان, نرگس شان را  با کمال نا باوری شنیدم که گفت" نرگس شان چند روز میشه از این جاه کوچ کرده، سر جایم میخکوب شدم و گفتم چی؟ کجاه ؟ کجاه رفتند؟ چرا  رفتند؟ و..... خانم با عصبانیت گفت" ازین جاه برو ما خبر نداریم که کجاه رفتند؟

درحالیکه گیج شده بودم و نمی دانیستم چی کنم؟ سراغ حمیده را گرفتم, حمیده را پیدا کردم و از او جریان را پرسیدم، حمیده گفت بلی من از همه چیز خبر هستم چند روز پیش نرگس درحالیکه بسیار پرییشان بود نزد من آمد و گفت ما مجبوریم خانه و همه چیز را رها کرده به خاطر حفظ جان خود در یک جای دور و نا معلوم برویم، هرچه اسرار کردم که کجاه می روید اما نرگس گفت گفته نمیتوانم خودم هم نمیدانم فقط پدرم میداند که به ما چیزی نمی گوید، درحالیکه بغض گلوی حمیده را میفشرد با صدای لرزان ادامه داد نرگس از من خواهش کرد که از طرفش از تو معزرت بخواهم ازینکه چنین بی خبر رفتیم اما بار بار تاکید کرد که مجبور هستند خانه و زندگی شان را ترک بکنند

درحالیکه پیش چشمم سیاهی میرفت از حمیده دور شده و به بسیار مشکل خود را به خانه رساندم و به کسی هیچ چیزی نگفتم، از نرگس تا امروز دیگر خبری و اثری نیافتم و من سکوت را بر ناله فریاد ترجیع دادم، چی سکوت درد آوری که انسان را از درون می بلعد.

آری" نرگس در اثری یک تصادف در زندگی من آمد و به مثل یک معما از زندگی من رفت، اما افسوس که چه زود رفت.

پایان

چهار شنبه 19 بهمن 1398برچسب:, :: :: نويسنده : حسین علیزاده (خاموش)

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

چهار شنبه 19 بهمن 1398برچسب:, :: :: نويسنده : حسین علیزاده (خاموش)

 

کاش می شد تنهایی مرا باور کنی
کاش می شد به حال زارم نظر کنی
کاش می شد غرورت را بشکنی
زندگی را از نو با من سر کــــــــــنی

چهار شنبه 19 بهمن 1390برچسب:, :: :: نويسنده : حسین علیزاده (خاموش)

ای یار با یاد تو شبها را روز کنم

در فراقت نشسته و گریه پر سوز کنم

صدبار گویم ای کاش با تو آشنا نمی شدم

مگر چه حاصل حالا گر صد افسوس کنم

با نام تو خط و نامه را یافتم

در عشق تو لقب دیوانه را یافتم

نشستم در هوس بوسه ی ز لبهایت

تا که راه می و می خانه را یافتم

در فراقت سروده ها سرودم

تا که طریقه نوشتن افسانه را یافتم

روز ها  در انتظارت سر راه نشستم

تا که راه خانه تو جانانه را یافتم


سه شنبه 18 بهمن 1390برچسب:, :: :: نويسنده : حسین علیزاده (خاموش)

تو که عاشق نیستی چه دانی معنی عشق را

شور و شرر و معمای عشق را

پاه نگذاشته ی درین گیتی تا هنوز

از کجا دانی پهنا و انتهای عشق را

عشق عبادت است و هوس بازی کاری دیگر

جز عاشق نداند کسی معنی عشق را

عشق به عاشق گنج است و به دیگران رنج

جز عاشق نیابد کسی این گنج نا پیدایی عشق را

عشق و عاشقی کار هرکس و نا کس نیست

فقط عاشق تحمل میکند رسوایی و غوغای عشق را

سه شنبه 18 بهمن 1390برچسب:, :: :: نويسنده : حسین علیزاده (خاموش)

چر از آشیانه من سفر کردی

مرا چون مرغ بی بال وپر کردی

تمام عمرم یکسره با درد و غم گذشت

جز آن شبی را که با من سحر کردی

تمام غمها را یکباره بر دوشم فگندی

آنگاه که یکباره عزم سفر کردی

عمرم در انتظارت گذشت اما نیامدی

مگر زان همه عهد و پیمانت حذر کردی

عهدی که با من بستی،آنرا شکستی ورفتی

منی غم زده را غم زده تر کردی

صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد
پيوندها


خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 3
بازدید دیروز : 0
بازدید هفته : 6
بازدید ماه : 175
بازدید کل : 32774
تعداد مطالب : 45
تعداد نظرات : 8
تعداد آنلاین : 1

.

.